تغيير قالب
کوروش : این چیه؟
من : گُل ( خودمم نمیدونم چرا این جوابو بهش دادم )![]()
كوروش :نه اين ARBOLITO (درخت كوچولو)![]()
يه روز ديگه .... همون مسير .... يه آقاي پير داشت جهت مخالف ما حركت ميكرد
كوروش : مامان ببين ..... ABUELO ( پدر بزرگ )
مشخصه كه اينو از مهد ياد گرفته چون هنوز معادلش و حتي مفهومش رو تو زبون فارسي نميدونه![]()
تو اتوبوس نشستيم (عاشق و دلباخته سوار شدن تو اتوبوسه ) يه آقاي مسني كه صورتش پر كك و مك بود كنار ما نشسته بود ... پسري هم كه دوست داشت رو صندلي جدا بشينه مدام داشت بهونه ميگرفت ... انگار اون اقا هم متوجه شد حدودا ۲۰۰ متر كه اتوبوس رفت جلو از جاش بلند شد و رفت صندلي جلويي نشست
كوروشبا خوشحالي وصف نشدني : اِ ... مامان .... عمو MANCHA MANCH ( خال خالي ) رفت ![]()
اول سال تو ليست خريد وسايل مهدش ۲-۳ جور كتاب و لوحه بود ..... الان حدود ۱۰ روز ميشه كه دارن باهاشون لوحه ها رو كار ميكنن ... از اونجا متوجه شدم كه وقتي مياد خونه اونها رو به منم ياد ميده
مثلا خط صاف رو ميكشه و به من ميگه ببين اينطورييييييييييييييييييييي
يا مثلا حرف V (وي ) ... كه براي آموزش اين لوحه از مفهوم بالا ... پايين .... چپ ... راست ... كمك گرفته بودن و نتيجه مثبت اينكارشون يادگيري چپ و راست بود
راستي از اول اين ماه كوروش ناهارش رو هم مهد ميخوره بعد ميرم دنبالش .... هر روز هم كه ازش ميپرسم ناهار چي خوردي ؟ ميگه : PASTA (ماكاروني )![]()
منتها هر روز يه مدلش .. يه روز از اين رشته ايها ... يه روز به قول خوش كانه ( منظورش همون كانلونيه )
.. خلاصه هر چي كه ميخوره خيالم راحته كه اونجا به هواي بچه ها ميخوره ..شايد مقدارش كم باشه ولي با ميل و علاقه ميخوره و مهمتر از همه اينكه ديگه نياز نيست هر روز حرص بزنم و باهاش بازي كنم تا بخوام بهش يه لقمه غذا بدم
پي نوشت : قالب وبلاگ رو عوض كردم فعلا اينو گذاشتم تا يه دونه خوشگل پيدا كنم ...البته به نظرم اينم قشنگه ها ولي زيادي ساده است
جوراب
کوروش : مامان ! کولوش جولاب بپوشه![]()
من : خب بپوش ... ولی الان چه وقته جوراب پوشیدنه؟ رو پارکت زمین میخوریااااااا![]()
جورابها رو می پوشه و میاد به من نشون میده
من : هورااااااااا ... آفرین پسرم .. خودش بلده جورابهاشو بپوشه..... خب حالا پاهاتو صاف کن ازشون عکس بگیرم![]()
من : اینطوری نه ..... صافشون کن .... بذارشون کنار هم
نیم ساعت بعد
کوروش : مامان
من : بله
کوروش : جولاب نمیخوام .... زمین میخوری![]()
من : خب درآرشون
ولی فقط یه دونه رو در میاره
من : خب حالا بذار یه عکس از صورتت بگیرم![]()
من : واااااااااااااا... چرا اینطوری کردی ؟ پاتو نیار بالا بذار از صورتت یه عکس بگیرم![]()
پ ن : از لطف همه دوستان مهربونم ممنونم ... خدا رو شکر حال کوروش بهتره![]()
![]()
پ ن : موس خراب شده و باید با موس خود لب تاب کار کنم ... کار باهاش برام سخته برا همین تو آپ کردن وبلاگ تنبلی میکردم![]()
پ ن : بعد یه ماه از شروع مهد هنوز صبح ها با گریه میره و در طول روز مغز منو میخوره که دیگه نمیخواد بره ..... چرااااااااااااااااااا؟![]()
پ ن : نمیدونم چه بلایی سر ویرایش قالب آوردم که قالب وبلاگ دیده نمیشه .... شما هم نمیتونین ببینین؟؟؟؟؟؟؟![]()
يا اون
بهتره زياد وارد جزييات نشم چون يادآوريش اعصابمو بهم ميريزه فقط بگم كه نيم ساعت بعدش شروع تب ... گريه و شاكي از درد گوش ... نتيجه : كنسل شدن نوبت دندونپزشكي ... ملاقات مجدد دكتر كودكان ...عفونت گوش .... داروهاي جديد .... نرفتن به مهد.... استراحت ![]()
صبح عبدي داشت لباس ميپوشيد كه بره اداره
كوروش خواب آلود : واااااااااااي... چقَد تيتيش اٌشگِل بابا پوشت
( بابا چه لباس خوشگلي پوشيده )
وقتي باباش داره موهاشو ژل ميزنه : ژل ميداسي ؟؟؟؟![]()
ديشب داشت آسمون برق ميزد : چِقد بَلق داله اَستِمون![]()
نشسته رو مبل و پسته ميخوره و كارتون wubbzy رو كه خيلي دوست داره ميبينه... كارتون قطع ميشه و شروع تبليغات
از رو مبل اومد پايين و ايستاد .. دستاشو زد به كمرش .. اخمهاشو كشيد و به حالت امري ... رو به من ( انگار طرف صحبتش مسؤول پخش تبليغاته
) :بازم wubbzy بياد![]()
هر ۵ تا ۱۰ دقيقه يه بار مياد و ما رو ميبوسه اما تو اين همه يه بارش متنوع بود
بعد از اين كه منو بوسيد گفت : ااااااااااااااااااااااااااااه ( ا با فتحه )... تٌشه
من خنديدم و گفتم: خودت ترشي
كوروش با خنده :نههههههههههههههههههههههههه .. خودي ( يعني خودت )![]()
يه سري قولنجم گرفته بود و حسابي درد داشتم و كلافه بودم چون كاري هم از دستم برنميومد دنبال راهي بودم كه لااقل فراموشش كنم
من : كوروش ... بيا قولنجمو بگير
كوروش با تعجب : كجاهه؟؟؟؟؟؟؟؟
من به پشتم اشاره كردم و جاييكه درد ميكرد و بهش نشون دادم
كوروش دستشو گذاشت پشتم و گفت : اينجاس گٌنجِش؟؟؟![]()
عبدي : كوروش ... آبي خوبه يا سبز ؟؟؟
كوروش : يا سبز
عبدي : فوتبال خوبه يا شنا ؟؟
كوروش : يا شنا
عبدي در حال اشاره به كتابهاي نقاشي : اين خوبه يا اون ؟؟؟
كوروش : يا اون![]()
![]()
عواقب مهد
روز سه شنبه هم همین وضع ادامه داشت این ۲ روز رو با گریه و بغض و گفتن هر دقیقه ( من مدرسه نمیرم ) گذروندیم روز سه شنبه نوبت دندونپزشکی هم داشت که به خاطر سرفه زدن های شدید وپی در پی کنسل کردیم و در عوض به طور اورژانسی بردیمش درمونگاه بعد از ۲-۳ ساعت معطلی خلاصه رفتیم تو مطب که البته اگه بگم اتاق بازی اغراق نکردم دکترش یه خانوم مهربون بود که در مدتی که کوروش با اسباب بازیها بازی میکرد معاینش کرد و گفت که لوزه هاش چرکی شده به همین خاطر بهش آنتی بیوتیک و چند تا دیگه شربت داد و قرار شد وقتی داروهاش تموم شد ببریمش که از سینش عکس بگیریم و دیگه اینکه بعد از این همه خودکشی های من و عبدی برا غذا خوردن این وروجک. وزنش از وزن نرمال ۳۰۰ گرم کمتر بود به خاطر همین هم تصمیم گرفتیم از ماه آینده ساعت موندنش تو مهد رو اضافه کنیم تا ناهار هم همونجا بخوره
هر چیزی خوبی و بدی رو با هم داره دیگه .. مهد هم همینه ... بچه از نظر علمی پربارتر میشه به هوای دوستاش غذا میخوره ... در کنارش شیطون تر میشه ... انواع و اقسام مریضی ها رو میگیره
برگردیم مطب : دکتر گفت که احتمالا این بیماری رو از بچه ها گرفته ولی شما برای اطمینان تا دوشنبه ( امروز ) نفرستینش مهد
این چند روز دوباره مثل سابق من و کوروش از صبح تا شب با هم بودیم تمام این مدت هم تو خونه .. دیگه خودش هم خسته شده بود تا اینکه دیروز ( یکشنبه و تعطیل بود ) بعداز ظهر رفتیم مرکز خرید tolon که طبقه بالاش شهر بازیه حدودا ۲-۳ ساعت اونجا بودیم
کوروش عاشق این بازیه ... یه قصر بادی بزرگ که طرح یه آدمک اسکیت سوار هست
شام هم به سفارش جوجه خونه که هوس پیتزا پپرونی کرده بود پیتزا خریدیم و آوردیم خونه از اول تا موقعی هم که رسیدیم پیتزاش رو دستش گرفته بود و به هیچکی نمیداد
به خاطر مصرف آنتی بیوتیک و کامل نشدن دوره درمانش ضعیف شده ... وقتی رسیدیم خونه عبدی با هزار و یک مدل بازی تونست یه برش پیتزاشو بده بخوره ... زود هم خوابید
ولی من حسابی غصم گرفته بود که بعد چند روز باز فردا روز از نو روزی از نو ... چطوری ببرمش مهد چون تو این چند روز هم هر ۱- ۲ ساعت یکیار با بغض و گریه میگفت : مامان ! کولوش escuela نمیله (کوروش مدرسه نمیره )
چون دیشب زود خوابیده بود امروز صبح هم زود بیدار شد اما بازم میگفت که نمیخواد بره مهد من هم گفتم بابا داره میره اداره من هم میخوام برم بیرون ... خودت تنها خونه میمونی ؟ مسلما جواب منفی بود و با بی میلی فراوون لباسهاشو پوشید . همه با هم رفتیم بیرون وقتی عبدی مسیرش رو از ما جدا کرد کمی بغض کرد آرومش کردم ولی دوباره تا رسیدیم جلو مهد بغض کرد اشک تو چشاش جمع شد ولی چون بچه های دیگه هم داشتن میرفتن تو با اونها همراه شد مدام بر میگشت با اون لب و لوچه آویزون منو ببینه که دیگه من سریع خداحافظی کردم و اومدم سمت خونه
فول انرژی
مربیش بهم گفت همونجا بایستم ، وقتی اومدن برخلاف انتظارم با چهره شاد و خوش برخوردش مواجه شدم که با اشتیاق به سمت من میدوید
چهرش جدید هم بود ، به خاطر استقلال اینجا که روز دوشنبه هم تعطیله صورتشو رنگ کرده بودن و یه کلاه با کاغذ رنگی درست کرده بودن و گذاشته بودن سرش
وقتی دیدمش کلی فول انرژی شدم بعد هم با هم رفتیم مک دونالد اونجا غذاشو خورد و با بچه ها بازی کرد
بداخلاق یا خوش اخلاق ؟
امروز صبح هم مثل دیروز با نق نق زدن و گریه و بهونه گیری شروع شد تا رسیدیم به مهد ، جلوی در مربیش به زور از بغل من کشیدش بیرون ، شیونهایی میزد که نگو ، دستش رو هم به سمت من دراز کزده بود و با چهره ملتمسانه از من میخواست که بغلش کنم ...... گریم گرفت، سریع دویدم پشت در که منو نبینه البته از فواید عینک دودی اینه که چشات دیده نمیشه .....
بهتره دیگه از این قضیه ننویسم چون دوباره داره اشکام در میاد
میرم سراغ صحبت کردناش و خوش اخلاقیاش ![]()
![]()
موبایل : وُوایل
باب اسفنجی به اسپانیش میشه : باب اِسپُنخا به زبان کوروش : باب اِسپُنپا
در کلمات فارسی حرف ( خ ) رو نمیتونه تلفظ کنه مثلا میگه : هونگ نِه ( خونه ) اوبه ( خوبه ) و .... ولی کلمات اسپانیش که ( j ) داره و ( خ ) تلفظ میشه رو کامل میگه مثلا ojo - pajarito - oreja![]()
داشتیم تفنگ بازی میکردیم ( بازی کامپیوتری ) : مامان ! بِدَس ، بِدَس ... الان میدَسَن ( دشمنا رو بزن . الان میزننت )![]()
هر وقت غذا یا آب تو گلوش میپره من سریع میگم : نووووووش و میزنم پشت کمرش
یه روز داشتم آب میخوردم پرید تو گلوم ، گفت : نوش جان و سریع دوید و اومد زد پشتم
گاهی اوقات که کلمه جدید یاد میگیره کاربردشو قاطی میکنه مثلا چند روز پیش عبدی عطسه زد ، بهش میگه : نوش جان ![]()
پ . ن : البته الان دیگه یاد گرفته ![]()
داشتم رو ورق لیست خرید مینوشتم اومده میگه : مامان ! چه میکنی ؟
من : دارم مینویسم ... در همین حین کارم تموم شد و گفتم : حالا کوروش بنویسه
کوروش : کولوش بنویسه نمیکنه
مداد رو میگیره دستش و میگه : نوشتهههههههههه ، بِنویس بکنین![]()
داشتیم تو خیابون از رو پل رد میشدیم
عبدی : واااااای کوروش ببین......... rio ( رودخونه )
کوروش : بابا ! برا کولوش یکی rio بخر ![]()
این عکس کیک هم برا بهار نارنج جونم .... فقط خیلی هول بودم عکس رو از پشت کیک گرفتم نه از جلوش![]()
بعدا نوشت : گلی جونم کیکش هنر دست آقای قناده
بوی ماه مهر.... اول اکتبر
خلاصه ما هم تصمیم گرفتیم گل پسرمون رو بفرستیم مهد
خیلی استرس ، ترس ، بغض ، تشویش ، دلشوره و .... داشتم البته هنوز هم هست ولی دیگه باید میرفت روز اول که رفتیم اسمشو نوشتیم اومد اونجا رو دید خیلی ابراز علاقه کرد ، یک ساعت اونجا بودیم و باهم برگشتیم خونه
دو روز بعدش که میشد اول اکتبر باید می بردیمش که روز اول دور از من بودن رو تجربه کنه
صبح که بیدار شد تا بهش گفتم بریم مدرسه با دوستات بازی کنی ، نقاشی بکشی ، سریع قبول کرد لباسهای فرمشو آوردم پوشید ، کوله شو انداخت پشتش و با هم رفتیم ، وقتی رسیدیم من هم رفتم پیش مربیش تا وسایلشو تحویل بدم ، وقتی داشتم خداحافظی میکردم سریع دوید اومد پیشم و میگفت : مامان نرو ، همین جا باش منم بهش گفتم باشه ، نمیرم بنابراین همونجا وایستادم
کمک مربیش بردش رو صندلی نشوندش و داشت یه سری وسایل بهشون میداد که باهاش کار کنن تا اومد جلو دیدشو گرفت منم سریع رفتم بیرون ولییییییییی نمیدونین چه حالی داشتم اومدم پایین ، همون دورو بر تو خیابون قدم میزدم حدودا نیم ساعت ۵ ۴دقیقه بعدش، که عبدی باهاشون تماس گرفته بود گفته بودن آرومه و داره بازی میکنه ،اونم به من زنگ زد که خیالمو راحت کنه و من برگردم خونه
اومدم خونه ولی خیلی ناراحت بودم کلی بغض داشتم ، غدد اشکم هم سنگین شده بود یکم خالیشون کردم و کمی آرومتر شدم سرمو گرم کردن به کارهام و حدود ساعت ۳۰/۱۱ رفتم دنبالش تا کمک مربیش منو بهش نشون داد و گفت که مامانت اومده یه ذوقی کرده بود که نگو با هیجان تموم منو به همه نشون میداد و میگفت : ببیییییییییییییین ، مامان اومده بعد هم سریع اومد طرفم و گفت : خوب بود ، با نی نی ها بازی کردم![]()
منم براش ادامس خریده بودم ( خیلی دوست داره ) بهش دادم میگفت : کولوش با نی نی ها بازی کرد ، مامان رفت
بهش گفتم : من همین پایین بودم رفته بودم برات آدامس خریدم الان هم اومدم دنبالت
امروز صبح هم که روز دوم بود صبح ساعت ۲۰/۸ به زور بیدارش کردم از رختخواب جدا نمیشد روزای دیگه ست ۷ بیدار میشه ها
یه مقدار سخت تر از دیروز راضی شد که لباس بپوشه خلاصه با هم رفتیم .وقتی رسیدیم ،کیفشو بهش دادم و رفت پیش بچه ها تو همین زمان که پشتش به من بود من رفتم تو راه پله وایستادم ، برگشته بود دیده بود من نیستم گریه کرد ، صداشو که شنیدم انگار یکی قلبمو فشار داد ![]()
مربیش آرومش کردو بردش که با بچه ها نقاشی بکشه ، دیگه من اومدم خونه، الان هم باید برم دنبالش
از شیر گرفتن ، از پوشک گرفتن ، مهد رفتن و همینطور امور دیگه که هر چی بزرگتر میشن به اقتضای سنشون باید انجام دادخیلی کارهای سختیه ولی همش لازمه زندگی بچه ها و پدر مادرهاست
تولد تولد تولدت مبارک
امروز سه ساله که ما سه نفره شدیم ، سومین سال با هم بودنمون رو جشن گرفتیم و هزاران بار خدا رو به خاطر اینکه ما رو لایق داشتن تو دونست شکر کردیم
شاه گل قشنگم تولدت مبارک
برای خرید کادو تولد قرار رو بر این گذاشته بودیم که کوروش رو ببریم تو اسباب بازی فروشی تا هر چی رو خودش دوست داره برداره خلاصه بعد از یک ساعت چرخیدن و تست کردن همه اسباب بازیها اینو ورداشت با یه هلی کوپتر کوچولو
از ذوقش همون جلو در داره بازش میکنه تا زودتر باهاش بازی کنه
آماده برای فوت کردن شمع ها
ذوق زدگی بعد از فوت کردن شمع
زنگ تفریح
داغون = دانغو
مینویسه = بِنوِشته میکنه
تراشیدن مداد
داری مداد میتراشی ؟ = داره میتَله؟
مامان مدادا رو بتراشه = مامان بِتَله
بتراش ، بتراش = بِتَل ، بِتَل![]()
تلویزیون داره نحوه آماده سازی چیپس آناناس رو نشون میده و رسیده به مرحله شستشوی آناناسها
رو به من و عبدی میگه :mira (ببین ) pina (آناناس ) رفته تو agua ( آب )![]()
بازی کامپیوتری چیدن پازل
من داشتم تند تند تکه های پازل رو جا گذاری میکردم
کوروش: محکم بازی نکن ، کوچولو بازی کن
( تندتند بازی نکن آروم بازی کن )
توی دفتر نقاشیش حدود ۱۰-۱۲ تا دایره کنار هم کشیده بود و من داشتم رنگ میکردم
میگه :داری پنجره هواپیما رنگ میکنی ؟
قربونت برم من که هدفمند نقاشی میکشی![]()
دوتا دستشو گذاشته بود زیر چونه من و با تمام نیرو سرم رو به سمت بالا هل میداد ، بعد از یه مدت خیلی عصبانی گفت :اااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ( با کسره ) چرا سر مامان کنده نیمیشه؟؟؟![]()
یه سری ش.و.ر.ت نو براش خریده بودیم و تو کشوش بود . رفت اونا رو آورد ، یکیشو از تو پلاستیک در آورد و بو کرد ، با لب خندان و چهره ای که حاکی از رضایت بوی استشمام شده داشت گفت : wowwwwwwwwwwwwwwww چه بو گند!!!!!! ![]()
دندونپزشکی
اوایل این ماه یعنی ۲و ۴ و ۷ سپتامبر ، عبدی براش نوبت دندونپزشکی گرفت، دقیقا اون چند روز هم هوا خیلی گرم شده بود
سر ظهر بود براش توضیح دادم که میخوایم بریم دکتر تا دندوناتو ببینه و درست کنه و خوشگل بشه . قبول کرد لباسهاشو پوشید و رفتیم پیش عبدی و همگیعازم دندونپزشکی شدیم ، یه مقدار زود رسیدیم تو این فاصله مدام میگفت بریم پیش دکتر ،خلاصه نوبتش شد و رفتیم تو
یه نگاه به وسایل کرد و خانوم دکتر بهش گفت که بشینه رو صندلی یهو ۱۸۰ درجه تغییر کرد گریههههههههههه که من نمیخوام ، عبدی بغلش کرد ، خودش رو صندلی دراز کشید وقتی باباش رو تو اون حالت دید خیالش راحت شد و اونم دراز کشید ( البته بغل عبدی) دکتر دندونهاش رو نگاه کرد و گفت علت خرابی و ساییدگیشون شیر هست که در طول شب رو دندونها مونده و از بین بردتشون
تنها کاری که تو اون جلسه کرد دندونهاشو شستشو داد و تمیز و سفید و خنده های پسرم رو دلنشین تر کرد
جلسه دوم خودش با علاقه رفت رو صندلی نشست ، این بار خانوم دکتر یکی از دندونهای جلوش رو که خراب بود ، پوسیدگیهاش رو تراشید و براش پانسمان موقت کرد تا جلسه سوم کاملشون کنه
ناگفته نمونه که تو این جلسه یه مقدار درد داشت
جلسه سوم تا فهمید قصد رفتن به دندونپزشکی رو داریم یه کم مقاومت کرد ولی به هر بهونه بود لباس پوشید و رفتیم ، البته بین راه هم اعلام میکرد که دکتر نمیاد
چشمتون روز بد نبینه ، تو سالن انتظار خوب بود ، تو مطب هم قبل از اینکه بخواد بشینه رو صندلی عالی بود اماااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا تا گذاشتیمش رو صندلی جیغهای بنفش بود که صداش تا شونصد کیلومتر اونطرف تر میرفت و حرکات شدید دست و پا که من و عبدی با اینکه محکم گرفته بودیمش ولی باز هم دکتر بنده خدا نمیتونست کارشو انجام بده
هی میگفت مامان بغل الهی بمیرم هیچکار نمیتونستم بکنم فقط هی خودمو نگه میداشتم که جلوش گریه نکنم والا اوضاع بدتر میشد ولی یه جا در مقابل اون التماسها و شیونها کم اوردم سریع رفتم کنار که منو نبینه یه خانوم که اونجا کار میکرد وقتی قیافه منو دیده بود طوری با تعجب نگاه میکرد که انگار تا بحال همچین چیزی ندیده ..... نمیدونم شایدم ندیده بود
در عوض وقتی کارش تموم شد بهش گفتیم چون اجازه داده دکتر دندونهاشو خوشگل کنه حالا میبریمش مک دونالد ( که روبروی دندونپزشکی بود ) اونجا کلی بازی کرد
به هر حال نویت بعدی ماه دیگه هست خدا به خیر بگذرونه دکتر هم میگفت چون اون سری یه مقدار درد داشته ترسیده ولی اگه بخواد جلسات آتی هم به همین منوال پیش بره کار رو خیلی مشکل میکنه





























