89/9/9
چقدر اینجا رو گرد و خاک گرفته ...چه مامان تنبلی
سلام به همه دوستان گل و مهربونم که به یادمون بودن ...از همتون سپاسگذارم و شرمنده روی ماهتون
راستش تعریف کردنی خیلی زیاده ولی الان فقط از نحوه صحبت کردن و شیرین زبونیهای کوروش مینویسم ...ماشالله روز به روز داره بزرگتر میشه و به همون اندازه هم صحبت میکنه ( قربونش برم )
خیلی دوست داره تو بازیهاش یا حتی نقاشی کردن حتما یکی از ما دوتا همراهیش کنیم ... با این که ماشالله تحرکش خیلی زیاد شده ولی غذا خوردنش کماکان افتضاحه و جون آدمو بالا میاره که دو لقمه بخوره .....عااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااشق قطاره ...شونصد مدل ترن و ایستگاه ترن و ... داره..........دوست داره هر روز بره اداره پیش باباش.....صحبت کردنش هم دوباره قاطی شده تو یه جمله نصفشو فارس میگه نصفشو اسپانیش....افعال مورد استفاده تو جمله رو اگه به فارسی بگه مثل بابا شاه تو قهوه تلخ میگه![]()
یه حرکت دیگه ای که جدیدا میاد اینه که وقتی میخواد کاری رو انجام بده و ما اجازه نمیدیم سریع یافش و صداشو عین بچه مظوما میکنه و میگه مامان یا عبدی por favor ( خواهش میکنم )...وااااااااااای انقدر ناز میگه و قیافش خوردنی میشه که دیگه نمیتونی بهش نه بگی![]()
سر ظهر بود و خیابونها هم شلوغ .ولی ما فارغ از همه چی داشتیم تلویزیون میدیدم ...بیرون ترافیک سنگین شده بود و دقیقا پایین آپارتمان ما یه راننده دستشو گذاشت رو بوق و رفت تو اعصاب من
من عصبی شدم و گفتم : اَاَاَه ...چقدر سر صدا ![]()
کوروش رفت رو تراس و سرشو به میله ها چسبوند و داد زد :اینجا چه میکنین ؟ بوق نزنین !!!!
( مهربون من
)
سیب مینی ها رو مدل خوراک سوسیس ریز کرده بودم و داشتم براش سرخ می کردم ..ازم خواست بغلش کنم تا محتویات تابه رو ببینه
بعد از رویت با تعجب فراوان : چرا اینطوری ریزیدی ؟؟؟؟؟؟؟؟داره میپُخه ؟؟؟؟![]()
ماشیهاشو ریخته بود وسط و داشت باهاشون بازی میکرد ...
رو به عبدی : بیا با من بازی کن .....به من بگو با من بازی میکنی؟؟؟؟؟
عبدی : کوروش با من بازی میکنی ؟؟
کوروش : نه نمیام![]()
رفت سمت آشپزخونه و به باباش گفت : من پلیسم ...به من زنگ بزن بگو بیا ماشینم گیگ ( گیر ) کرده
عبدی بهش زنگ کرد و اعلام کرد که ماشینش گیر کرده واز آقای پلیس خواست که بیاد اونجا
کوروش : تلفنم خرابه ..با بیسیم بگو![]()
با باباش رفته بود اداره ..بعد ۱-۲ ساعت عبدی زنگ زد که کم کم داره بهونه میگیره و برم دنبالش ...وقتی منو اونجا دید با خوشحالی و تعجب : تو اینجا چکار میکنیدی ؟؟؟؟
ازش خواستم که از تو یخچال برام آلو خشک بیاره ...رفت و یه دونه آورد.. در همون حال که یه دستش آلو بود اون یکی دستش و تو هوا تند تند تکون میداد ( میخواست عمق فاجعه ای که دیده رو برام شرح بده ) گفت : همه آلوها چسبیده به هم ..شده سنگ![]()
جدیدا خیلی علاقمند شده از کوچیکی هاش برامون تعریف کنه ...در اصل میخواد بگه الان دیگه خیلی بزرگ شدم ..بچه نیستم
هَگه (وقتی )من کوچولو بودم کالِکس ( کالسکه ) سوار میشدم
هگه من کوچولو بودم perro (سگ ) رو ناز میکردم
ماشینهاش همه ردیف کنار هم چیده شده بود ..من حواسم نبود دستم خورد بهشون و دوتاشون یه کم جابه جا شدن
کوروش : خراب نکن ! عبدی پارکینگیده
( عبدی تو پارکینگ ماشینها رو پارک کرده )
تو کامپیوتر داشت ماشین مسابقه بازی میکرد بعد از چند لحظه با فریاد شادی و دستهایی که نشاندهنده پیروزی رو هوابود : مامااااان ! من برنده شدم اون ماشین rojo ( قرمز ) نَوایساد
ما اینجا قمری زیاد داریم ( یه پرنده که شبیه کبوتره اما تو سایز کوچیکتر..رنگش هم مثل گنجشکه )
این روزها هم چون یه مقدار هوا سرد شده در تراسو میبندیم ...یه روز دیدم طبق معمول این حیوونی ها اومدن رو تراس ..کوروش درو یه کوچولو باز کرد و دستشو تا بازو برد لای در یعنی خودش تو بود و دستش رو تراس
من : درو باز نکن مامان ..هوا سرده ..باد میزنه ..سرما میخوری
کوروش با اشاره به قمری: درو باز نکردم که !!!! داشتم میرفتم که بشینه تو دستم![]()
رفته بودیم فروشگاه و کوروش هم رفت که از قفسه اسنک ها برا خودش پفک برداره... چند دقیقه بعد دیدم دست خالی اومد
من : چی شد ..چرا نگرفتی ؟
کوروش :خیلی بالاهه ...دستم نمیریسیده بود![]()
یه روزز با کاغذ براش چند مدل کاردستی درست کرده بودم ...ظهر که عبدی اومد همه اونا رو بهش نشون داد ۱-۲ ساعت بعد اینکه عبدی رفت قایق کاردستی رو تو اتاق پیدا کرد که قبل اومدن باباش برده بود اونجا
به خاطر همین اعلام کرد : اِاااااا ...اینو نَشوندَم ( نشون ندادم )![]()
موبایل منو گرفته بود و داشت باهاش بازی میکرد
من : کوروش موبایلمو بده مامان ...ببینم شماره نگرفته باشی ( میخواستم صفحه کلیدشو قفل کنم )
دیدم یه دستشو نشون میده که موبایلو گرفته :این وُوایلَمه ( موبایلمه )و دستش دیگش که قوطی اسمارتیز بود : این هم برا اینکه بخورمَمه![]()
علامت + رو میگه خاخ ( منظورش همون خاج ورق بازیه ...علامت - رو هم میگه خط
یه روز با ماشین یکی از دوستان رفته بودیم بیرون ...یه جا عبدی مجبور شد ترمز کنه که یه مقدار از حالت عادی شدیدتر بود
کوروش : مامااااان ! ماشین عمو مسعود ترمز کرد ..آدامسمو قورت کردم![]()
![]()
تقریبا میشه گفت اکثر این بازیهای کامپیوتری اسمتو میخواد ..کوروش هم همیشه هم اسم باباشو مینویشه هم من هم خودش ..یه سری من میخواستم یه بازی رو شروع کنم و قسمتی که اسم میخواست خالی گذاشتم و شروع بازی رو اوکی کردم
کوروش : چرا اسمتو ننویسیدی؟؟؟؟؟؟![]()














